تبليغاتX
و خدایی که در همین نزدیکی است

و خدایی که در همین نزدیکی است

سلام من کنکور دارم خیلی خیلی دعام کنید خیلی عقبم

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 20:52  توسط مهدی  | 

گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن

                                       گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن
گفتم به نام نامیت هر دم بنازم

                                       گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم
گفتم که دیدار تو باشد آرزویم

                                       گفتا که در کوی عمل کن جستجویم

گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن

                                       گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن

گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن

                                       گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن

گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن

                                       گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن

گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
                                       گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه

گفتم رخت را از من واله مگردان

                                       گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان

گفتم به جان مادرت من را دعا کن

                                       گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن

گفتم  ز هجران تو قلبی تنگ دارم

                                       گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم

گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن

                                       گفتا به آب دیده دل را شستشو کن

گفتم دلم از بند غم آزاد گردان

                                       گفتا که دل با یاد حق آباد گردان

گفتم که شام تا دلها را سحر کن

                                       گفتا دعا همواره با اشک بصر کن

گفتم که از هجران رویت بی قرارم

                                       گفتا که روز وصل را  در ا نتظارم

 

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:11  توسط مهدی  | 

كهنه عشق

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا برجاست
 
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست
 
تو يك روياي كوتاهي دعاي هر سحر گاهي
 
شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي
 
من ان خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم
 
ندارم هيچ گناهي جز كه از تو چشم نمي پوشم
 
تو غم در شكل اوازي شكوه اوج پروازي
 
نداري هيچ گناهي جز كه بر من دل نمي بازي
 
مرا ديوانه مي خواهي ز خود بي گانه ميخواهي
 
مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي
 
شدم بيگانه با هستي ز خود بي خودتر از مستي
 
نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه ميخواستي
 
بكش اي دل شهامت كن مرا از غصه راحت كن
 
شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت كن
 
نكن حرف مرا باور نيابي از من عاشق تر
 
نميترسم من از اقرار گذشت اب از سرم ديگر
 
سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:59  توسط ایمان  | 

کوله بارت بر بند!

شاید این سحر فرصت آخر باشد!

که به مقصد برسیم بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

 می شود آسان رفت می شود کاری کرد که رضا باشد او

ای سبکبال در این راه شگرف در دعای سحرت در مانجات خدایی شدنت هرگز از یاد مبر من جامانده بسی محتاجم

التماس دعا

مهدی       ـــــــــ       ایمان

 

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 0:0  توسط مهدی  | 

السلام علیک یا علی بن ابیطالب

 

یا علی! تو مظلوم ترین مظلوم عالمی و گریزان از این دنیای پربلا تا آنجا که در هنگام شهادت فرمودی به خدا قسم که رستگار شدم . یا علی ! شبهای قدر ما تویی.. همه حجت ما در دین تویی..و در شب قدر به تو توسل می جوییم وساطت کن که خداوند متعال اعمال مارا بپذیرد. فریاد یا اماما در مسجد کوفه پیچید. دیگر نمیشد کاری کرد. شمشیر نفاق بر سر امام عدالت فرود آمده بود و اشک بر پهنای صورت یتیمان...

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:27  توسط مهدی  | 

گلایه‎ای از دل

گلایه‎ام ز دلی هست كه بی تو مضطر نیست

دو چشم بی هنری كه بدون تو، تَر نیست

گلایه‎ام ز زبانی كه بی حیا گشته

و گوش‎ها كه برای گناه‎ها كَر نیست

گلایه‎ام ز محبین مدعی چو من است

كه با زیادی ما، غربت تو كمتر نیست!

هزار داد زدیم ادعای حب تو را

به پیش تیغ ولی یك خبر ز حنجر نیست

همیشه بانگ بلا، هر زمان چو كرب و بلا

و اقتدای جوانی‎مان به اكبر نیست

عجیب نیست چرا پشت پرده‎ای آقا

ز دشمنان چه بنالی چو دوست یاور نیست

اگر كه غیبتتان گشته است طولانی

گلایه‎ام ز دلم هست كه بی تو مضطر نیست

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 17:44  توسط ایمان  | 

 

 چه انتظار عجيبي ! تو بين منتظران هم اي عزيز من چه غريبی

 

عجيب تر آنكه چه آسان نبودنت براي ما زمينيان شده عادت

 

چه بی خيال نشسته ايم . نه كوششي ، نه تلاشي ،  نه وفايی   

          

فقط نشسته و گفته ايم : خدا كند كه بيايي 

 

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:16  توسط مهدی  | 

من لایق مهمانیت ای یار نبودم....

باز ضیافت عشق تو؛

باز سفره رحمت تو؛

باز خوبان  همه مهمان تو اند؛

میهمانانی با لباسهای سپید پاکی؛

میهمانانی با تاج های بندگی؛

میهمانانی با روی سپید به درگاهت؛

دعوتنامه این میهمانی به من هم رسید!

من؟؟؟ من کجا و این ضیافت کجا؟ من کجا و این عظمت کجا؟

من با لباس های مندرس؛ من با ظاهری ناآراسته؛

من کجا و این ضیافت کجا؟

میزبان رئوفم برات کسرشان نبود منم تو ضیافتت باشم؟

نگفتی به مهمونهات بگی این کیه؟

نگفتی این بی وفا چرا اینجاست؟

نگفتی جای خودپرست ها اینجا نیست؟

نگفتی جای بی معرفت ها اینجا نیست؟

معبود من؛عزیز من؛ من کجا و ضیافت تو کجا؟

من اینجا چیکار میکنم؟لیاقت من همون خواب غفلته؛

تو ضیافتی که امام زمان(عج) مهمونش هست من چطور دعوت شدم؟

معبودم ؛ دلم تنگه برات.دلم تنگه برای بوی عطر سینه تو؛

دلم تنگه برای آغوش گرم تو؛دلم برای مهربونی هات تنگه؛

منو ببخش؛ منو ببخش به خاطر بی وفایی هام.

من رو ببخش به خاطر بی معرفتی هام.

من رو ببخش به خاطر بی اعتنایی هام.

ببخش که تو رو تو مهمونی هام از یاد می بردم...

ببخش که برای رسیدن به مهمونهام نماز اول وقتم ترک میشد...

منو ببخش که تو خوشی هام شریکت نمیکنم...

منو ببخش که وقت مشکلات یادم میاد هستی...

منو ببخش که چشمم رو میبندم تا الطاف بی نهایتت رو نبینم تا مسئولت شکر

به گردنم نباشه...

منو ببحش به خاطر همه نمازهایی که تو خوندنش حواسم همه جا بود الا به تو...

منو ببخش به خاطر روزه هایی که فراموش کردم برای خشنودی تو روزه ام...

منو ببخش به خاطر عبادت های کوتاه و سرسری...

منو ببخش به خاطر اینکه بندگی کردن از یادم رفته...

منو ببخش به خاطر سرکشی و غرورم...

منو ببخش به خاطر همه بدی هام؛ همه خودپرستی هام...

اینکه منم اینجام تو این ضیافت عظیم فقط و فقط به خاطر مهربونی تو هست؛

به خاطر بخشش تو...

همه میهمانان با دستهایی پر و من با دست خالی...

بذار بیام پشتت قایم شم.بذار فقط تو بدونی دست من خالیه؛ بذار فقط تو بدونی

لباس من مناسب این ضیافت نیست بذار فقط تو بدونی من آداب بلد نیستم...

ممنونم معبودم ممنونم عزیزم؛ ممنون که من نالایق رو شایسته این ضیافت

 دونستی...

ممنون پروردگارم که نگاه مهربونت رو ازم دریغ نکردی؛ ممنون خدای من!

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 6:0  توسط مهدی  | 

شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن

 

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضـــــــان است بیاور جامی
روزه هر چند مهمــان عزیــز است ای دل
صحبتــش موهبتــی دان و شدن اِنعامی

 

جویند همه هلال و من ابرویت

گیرند همه روزه و من گیسویت

از جمله این ۱۲ ماه تمام

یک ماه مبارک است آن هم رویت!

حلول ماه مبارک رمضان بر همه شما مبارک.

بچه ها دمه افطار ما را هم فراموش نکنید با دل های پاکتون برامون دعا کنید.

مهدی ـ ایمان

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 2:14  توسط مهدی  | 

مار و پله

 

همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم , يادته چقدر هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه می دی ؟ آره تو زندگی واقعی !  فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم يه جور مار و پله ست ؟ اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون . بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری .

 اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی .

 شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی , يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟

چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی.

 

۱) قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شی مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی .

۲ ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره که چقدر اراده ات رو جزم کنی که ادامه بدی .

۳ ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسيدنه .

اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواضب باش دست و پاتو گم نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه .

4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسيدی دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی .

می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی نداشت ؟ اميدوارم زندگی ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی واسه ديگران . و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن. پس بگو يا علی و تاس رو بنداز.

 

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:31  توسط مهدی  |